ye pesar e mamooli

 

در اسفند ١٣٨١

ادامه ی مطالب این وبلاگ به

 ایــن ســـایــت

انتقال یافته است .


+ شهاب ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٧
comment نظرات ()

بزرگ شدن+ سفر حج!

سفر حج
سلام
امسال موقعی که تازه کاروان های اعزامی ايران به سوی عربستان برای مراسم حج عازم بودند
من بد جوری دلم هوای رفتن کرده بود.
نمی دونم چرا؟ و به چه دليلی!
تازه ۲۲ فروردين ۸۲ ؛ ۲۲ ساله می شوم و شايد سنم برای اين سفر کم باشه ؛ ولی به نظر شماواقعا چه اشکالی داره؟
هان؟
به قول معروف ارزو بر جوانان عيب نيست!
ولی حالا ببينيد عکس العمل ديگران در مورد اين مطلب چی بود:
يکسری فورا می زدن توی ذوقم و می گفتن: بابا تو حالا خدا پيغمبر رو قبول کن و نمازتو
بخون ؛ مکه رفتن پيش کشت!
تنها يه نفر بود که نه تنها حالمو نگرفت بلکه کلی هم بهم روحيه داد؛
اون گفت اصلا به اين چيزا ربطی نداره هر کی اون حرفا رو بهت زده ........ گفته!
برای خدا کاری نداره اگه خودش بخواد يه دفعه می بينی يه جوری همه عوامل جور ميشه
که باور کردنش مشکله.
اون کسی که اين حرفا رو بهم زد پسر عمم هست ؛ و در واقع توی زندگی من نقش برادر رو بازی می کنه.
من برای همه خوبيهايش ازش تشکر می کنم!
------------------------------------------------------------------------------------------------------
بزرگ شدن و ارامش
در استانه ی ۲۲ سالگی قرار دارم و فکر می کنم ديگه ميشه گفت بزرگ شدم!
دانشجوی سال سوم مهندسی صنايع هستم.
شاغل هستم و دستم توی جيب خودم هست.
ريش و سبيلم هم که خيلی وقته دراومده!
ولی با همه اين حرفا واقعيت اينه که اصلا از اين قضيه خوشحال نيستم.
فکر می کنم از اينکه اين همه مسووليت داره ذره ذره روی دوشم می افته ناراحتم.
در زندانی هستم که هر چه می گذرد ديوار هايش به من نزديک تر می شوند.
هميشه ارزوم اينه که مثل گذشته ها (دوران کودکی و نوجوانی) فقط چند روز احساس رهايی
داشته باشم.
چند روز رو در حالی بگذرونم که هيچ دغدغه ای توی ذهنم نباشه؛ با يه فکر کاملا خالی!
نمی دونم شايد دليل اين علاقه به سفر حج هم همين باشه؛
رسيدن به يه جور ارامش!
راستی شما چی؟
شما از چه راهی به ارامش می رسيد؟
هان؟
خوش باشيد
تا بعد..................
+ شهاب ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۱

قاطی پاتی!

سلام
اولندش بايد بگم که الان خيلی ذوق زده هستم
ما الان منتظر تلفن عمو کوچيکم (که خيلی هم دوسش دارم ؛ ولی خب هر چند هفته يکبار تلفنی صداشو می شنوم) از کانادا بوديم که تلفن زنگ زد.
همون اول مشخص شد که از خارجه؛ ولی وقتی صدا اومد از خوشحالی داشت قلبم وای ميستاد!
صدای خالم بود از پاريس!
واقعا سورپرايز شدم ؛ شايد کلمه سورپرايز هم برای توصيفش کوچيک باشه!

خلاصه از اين مکالمه بی نهايت خوشحال شدم.

دومندش ديشب جاتون خالی با يکسری از اشناها رفته بوديم کنسرت
کنسرت دف نوازان دالاهو به همراه گروه افاق
بسيار عالی بود واقعا بعد از پايان برنامه می خواستم پرواز کنم!

ولی حيف که به خاطر کمبود وقت خود اقای حبيبی تک نوازی نکرد ؛ خيلی حيف شد.
البته اين برنامه همش هم عالی نبود ؛ چون خواننده مهمان گروه دالاهو مثل روْضه خون ها
می خوند واقعا کارش افتضاح بود ؛ افتضاح!
اگر بخوام کاملا جريان کنسرت زيبايی ها و مشکلات وحشتناک رسيدن به نمايشگاه(کنسرت در سالن نمايشگاه اجرا می شد) رو بگم احتمالا سرم داد می کشيد که بابا بسه!
سرمونو خوردی!
ولی برای اونايی که با موسيقی سنتی مشکل دارن بايد بگم اگه اونجا بوديد در نظراتتون تجديد نظر می کرديد!
در پايان هم بايد بگم که امروز يه وبلاگ عجيب ديدم و البته به خاطر احترام به يکی از دوستای وبلاگی اونجا نظر ندادم(می دونم که اگه اون ازم نخواسته بود نظر می دادم يا نه!)
ولی واقعا نويسنده زندگيه پر ماجرايی داشته
البته خلق و خو و عقايد و فرهنگ من با اين جور ادما نمی سازه ولی خوندن وبلاگ که اشکالی نداره !
قرار نيست که باهاش برم سينما!

الان زياد وقت ندارم وگرنه تو خودکارم هنوز جوهر هست!src="http://www.persianblog.ir/images/smileys/3.gif">
خوش باشيد
تا بعد.........................
+ شهاب ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۱

موفقيت! + دانشجو

موفقيت در ۴ سالگی يعنی خيس نکردن شلوار
در ۱۲ سالگی يعنی پيدا کردن دوست
در ۱۸ سالگی یعنی داشتن گواهینامه
در۲۰ سالگی یعنی امکان ازدواج
در ۳۵ سالگی یعنی داشتن پول
در ۵۰ سالگی یعنی داشتن پول
در ۶۰ سالگی یعنی امکان ازدواج
در ۷۰ سالگی یعنی داشتن گواهینامه
در ۷۵ سالگی یعنی پیدا کردن دوست
در ۸۰ سالگی یعنی خیس نکردن شلوار
------------------------------------------------------------------------------------------------------ فلان دانشجو به چی معروفه؟
دانشگاه ازاد تهران جنوب: کسی که کمتر از ۱۰ ترم درس نمی خونه
دانشگاه شهید بهشتی: کوهنورد بزرگ
دانشگاه ازاد تهران شمال: کسی که روابط اجتماعی و فرهنگی قوی ای دارد
دانشگاه امیرکبیر: کسی که عاشق راهپیمایی ؛شعار و دردسراست
دانشگاه ازاد لاهیجان: تبعیدی به مناطق خوش اب و هوا
دانشگاه ازاد مبارکه: با سواد بی ادعا
دانشگاه شریف: کسی که بعداز فارغ التحصیلی باد دماغش می خوابد
دانشگاه ازاد میبد: استاد ندیده
دانشگاه ازاد تهران مرکز: لنگان خرک خویش به مقصد رساند
دانشگاه تهران: اب نمی بیند وگرنه شناگر خوبیست
دانشگاه مشهد: زائر مادرزاد
دانشگاه شیراز: عاشق پیشه
دانشگاه غیر انتفاعی سابق: خورده بورژوای فوودال
دانشگاه ازاد شهر مجلسی: کسی که دانشگاه را بر سربازی ترجیح داده
دانشگاه ازاد شارجه: افتابه لگن هفت دست ولی شام ونهار هیچی
------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام
مطالبی که در بالا خوندین همه نقل قول است و جزو شاهکار های این جانب نمی باشد!
در ضمن امید وارم اون خانمی که از من دلخور شده بید دیگه از من دلخور نباشه!
تا بعد..................


+ شهاب ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱

دانشجوی عاشق!

شنبه:
همون لحظه ای که وارد دانشگاه شدم متوجه نگاه سنگينش شدم.هرجا که می رفتم انو می ديدم؛ يکبار که از جلوی هم در اومديم نزديک بود بهم بخوريم؛ صدا شو نازک کرد و
گفت : ببخشيد
من که می دونم منظورش چی بود. تازه ساعت ۹:۳۰ هم داشتم بورد رو می خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد.اره دقيقا می دونم منظورش چيه.اون می خواد زن من بشه.
بچه ها ميگفتن اسمش مريمه. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرقتم باهاش
ازدواج کنم.
يکشنبه:
امروز ساعت ۹ به دانشکده رفتم موقع رفتن تو سرويس يه خانومی پشت سرم نشسته بود که با رفيقش می گفت و می خنديد.تازه به من گفت : اقا ميشه شيشه ی پنجره تونو ببنديد؟
من که می دونم منظورش چی بود.اسمشو می دونستم اسمش نرگس بود
مثل روز روشن بود که می خواد با اين خنديدن منو نرم کنه که بگيرمش . راستييتش منم از اون
بدم نمی ياد.از خدا پنهون نيست از شما چه پتنهون تصميم گرفتم با نرگس هم عرسی کنم.
دوشنبه:
امروز به محض اينکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم.بعد از کلاس مينا يکی از هم کلاسی هام جزوه ام رو ازم خواست.من که می دونم منظورش چی بود. حتما مينا هم می خواد با من ازدواج کنه.راستييتش منم از مينا بدم نمياد. تصميم گرفتم که باها ش ازدواج کنم.
سه شنبه:
امروز اصلا روز خوبی نبود نه از مريم خبری بود نه نرگس و نه مينا. فقط يکی ازم پرسيد : اق ببخشيد امور دانشجويی کجاست؟
من که می دونم منظورش چی بود. ولی تصميم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کيفش ابی بود
احتمالا استقلاليه.
وقتی جريان رو به دوستم گفتم گفت: ای بابا منظوری نداشته.
ولی من می دونم که دوستم به ارتباطات بالای من با دختر ها حسوديش ميشه.
حالا به کوريه چشم دوستم.
(اين مطلب از جايی نقل قول شده است. و اثر من نيست)
تا بعد.....................
+ شهاب ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۱

دنده عقب!

دوباره سلام!
يه چيزی از قلمم افتاد
چی؟
بلند تر بگید!
چی افتاد؟
اهان بابا فکرتونو به اشتباه نندازيد
منظورم اينه که يه مطلب رو يادم رفت بگم
ما صبح که می خواستيم بريم کله پاچه ای؛راه دور بود و ما هم ......شو نداشتيم که پياده بريم!
خب خونه گابريل هم که کسی نبود
اخه مامانش اينا با مامان من و بقبه خواهر برادرا يه توک پا رفتن دوبی خوشگذرونی!
در نتيجه به سرمون زد که با ماشين بريم
بابای گابريل هم به ماشين خيلی حساسه
خود گابريل هم که اصلا رانندگی بيلميرم!
ولی باباش از ترس اينکه رفيقای نابابی مثل من هوس رانندگی به سرشون نزنه کليد ماشينو
درم دست نذاشته بود
و ما دهنمون ........ شد تا کليد رو پيدا کرديم!
بعد از اينکه کلی تو.........عروسی شد و ذوق کرديم
ماشين رو روشن کردم
(اگه مسخرم نمی کنيد بقيه ش رو بخونيد!)
حالا می خوايم دنده عقب بريم نمی شه
لامصب هر کاری می کنم هيچ سوراخی برای گذاشتن دنده توش پيدا نمی کنيم!
خلاصه در پايان گابريل مجبور شد تا ماشين رو هل بده !
(از اينکه احتمال داره شما از بعضی حرفای من برداشت بد کنيد اصلا ازتون عذر خواهی
نمی کنم ! چون فکر خودتون منحرفه!)
تا بعد..................
+ شهاب ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸۱

توچال-جشنواره-انتخاب واحد-گابريل!

سلام
توچال-----------جشنواره---------------------------------------------------------------------------
بعد از مدت ها با دوستای دوران دبيرستان رفتيم بيرون
يه جور مراسم بز اندازون!
چون بچه ها دانشگاهاشون شهرستان کمتر همدیگه رو می بینیم
خلاصه اینکه جای شما خالی
قرار بودگابريل هم بياد ولی از اونجاييکه خيلی ادم اکتيو و سحر خيزی هست به ما
افتخار نداد!
اسم دوستايی که با هم بوديم اين بيد:
شهاب (خودم)؛نيما؛علی و کسری(هرهرهرهرهر!)
به زور من که می گفتم بابا ادمی که ميخواد کوه بره بايد کله سحر بزنه بيرون بالاخره موفق
شديم که ساعت ۷:۳۰ برسيم توچال
تا ايستگاه ۵ پياده رفتيم بالا اون وسط مسطا هم يه چايی داغ خيلی حال داد !
برای برگشتن پايين هم تله کابين قبول زحمت کرد!(ساعت ۱۱:۳۰)
خب حالا دیگه طبیعتا ادم گرسنه اش میشه
بعد از سوت کشیدن مخ هامون از قیمت های چند تا رستوران به هایدا راضی شدیم
داشتیم برای برداشتن بلیت های جشنواره (که صبح یادمون رفته بود برداریمشون)
بر میگشتیم خونه که یه تصادف کوچولو کردیم(زیاد جالب نیست پس تعریفش نمی کنم)
فقط اون وسط برای برداشتن کارت ماشین که جا گذاشته بودیم من موتور گرفتم که برم و
کارت و بیارم
وای که خیلی وقت بود این قد نترسیده بودم!

اخرشم رفتيم جشنواره فيلم (رای باز) که از اين فيلمای روشن فکری چند سال اخير بود
در مورد اعتياد و زنهای بدکاره و................
فيلم بدی نبود ولی خيلی هم جالب نبود
انتخاب واحد-----------------------------------------------------------------------------------------
مثل همیشه بد ترین موقع هر سال تحصیلی انتخاب واحد
دوندگی ها-اعصاب خوردی ها-فحش خوردن ها-فحش دادن ها
خلا صه نمی خوام که شما هم با من حرص و جوش بخورید
فقط فعلا ۱۵ واحد گرفتم بقیه ش موند برای حذف و اضافه (با همون خواص بالا و گریه های
خودش)
پس فعلا همین بسه!
گابریل-----------------------------------------------------------------------------------------------
الان پیش گابریل هستم
خدمتتون عرض کنم که این اقا همون یه نوشته رو به ما افتخار داد
و چون بلد نیست فارسی تایپ کنه از نوشتن تو اینجا منصرف شده

امروز صبح هم جاتون خالی برای اينکه بتونيم تو راهپيمايی انرژی کافی داشته باشيم
رفتيم کله پاچه ای و با گابريل جای شما رو خالی کرديم
الان هم داريم شال و کلاه می کنيم که راه بيفتيم
شما هم بيايد هر چی مشتامون بيشتر بشه پوزه ی امريکا بيشتر له ميشه!
تا بعد................
+ شهاب ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸۱

تقريبا تموم شد

سلام
خوبيد؟
امروز تقريبا امتحانام تموم شد
چی؟
چرا تقريبا؟
اهان چون يکيش هنوز مونده
ولی زياد مهم نيست
اووووووووو نه راستی خيلی مهمه
ولی من همشو بلدم
تنظيم خانواده!!

البته متاسفانه استادش کار عملی قبول نکرد که منم بالاخره يه ۲۰ بگيرم!!!!!!!!!!!!

ولی يه چيز ديگه اون امتحانی رو که نتونسته بودم سرش حاضر بشم رو بايد فاتحه ش رو
بخونم
خيال اينکه شايد بتونم استاد رو راضی کنم ۲ باره ازم امتحان بگيره رو بايد از سرم بيرون کنم
چرا؟
سوال کردن نداره که
چون اينجا دانشگاه ازاده الکی که نيست
راستی يه چيز ديگه
خير سرم قراره برم کنسرت
اخه خانوم پسر عمم دف می زنه تو يه گروه ۴۰ نفره به نام دالاهو
به هر حال از انلاين شدن که بهتره!
البته فراموش نکنيد که ۵۰۰۰ تومن هم رفت تو................!

خلاصه ديگه زياد حرف زدم
داره برفم مياد سردتون ميشه!
تا بعد...................
+ شهاب ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸۱

من از معمولی بودن متنفرم


چه کسانی دوست دارند معمولی باشند؟ و چه کسانی از معمولی بودن متنفرند؟
مطمئنا توانايی های انسان ها تعيين کننده اين مطلب است
ولی چيزهای ديگری هم هست .غیر از عوامل اصلی ای که ما به عنوان فاکتور های
اين بحث در نظر می گيريم ؛عوامل فرعی ای هست که ممکن است بيشتر از فاکتور-
های اصلی در موفق شدن انسان نقش تعيين کننده داشته باشند.
مثلا اينکه چه کسانی نوع موفقیت ما را دوستدارند و انسان هایی که حاضر به
حمایت از نوع زندگی ما می کنند دارای چه توانایی هایی هستند و در چه خطی پیش می روند
يا حتی دارای چه نوع اعتبار در جامعه می باشند.
چيز های احمقانه ديگری هم هست ؛ مثلا ما مجبور هستيم با توجه به فکر های گذشته
که از نظرمان حقيقت ندارند يا بهتر بگويم : ايده هايی که دیگران بر اساس تاثیر فکر خود بر روی
افکار عمومی گذاشته اند ما را محدود می کند که طوری افکار خود را نشر دهیم که با
کلیشه بندی های فکری از پیش تعیین شده - که مطمئنا محدود کننده نیز هستند -در
تعارض نباشد .
تنبل با استعداد
+ شهاب ; ۳:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ دی ،۱۳۸۱

شانس

سلام
خوبيد؟
چی ؟
نشنيدم!
اها حال منو می پرسيد؟
من که اصلا خوب نيستم
در واقع خيلی هم حالم گرفتس!
اخه امروز من خواهر و مادرمو برده بودم سينما
خب تا اينجاش که اصلا ناراحت کننده نيست
سينما خيلی شلوغ بود مجبور شديم برای سانس بعد بليت بگيريم
خوب اينجاش يکمی ناراحت کننده بود ولی نه خيلی!
بعد تو اين فاصله که بيکار بوديم من رفتم يکمی سوسيس و کالباس و از اين جور چيزا خريدم
و اوردمشون گذاشتم توی صندوق ماشين
خب بعدش رفتيم فيلمو ديديمو رفتيم خونه
خب حالا تراژدی داستان ما الان شروع ميشه
وقتی دره صندق عقی رو باز کردم...................

چشمتون روز بد نبينه
ديدم همه چيزايی رو که خريده بودم و مهمتر از اونا لاستيک زاپاس ماشين که کاملا هم نو بود
و ازون مهمتر جعبه ازار ماشين که فقط جعبش رو ۲۰ هزار تومن پارسال خريده بوديم و کلی ابزار گرون همش رو دزد برده
حدودا ۱۰۰ هزار تومن دزدی شده!
اونم تو اين اوضاع بی پولی فقط همين يه مورد رو کم داشتم
شايد شما خندتون بگيره که بابا چيزی نشده انقدر جهود بازی در مياری!
ولی کسی که می خنده حتما زياد معنی بی پولی رو نميدونه!
حالا تو همين هير و وير اومدم ان لاين شدم
يکی از دوستام هم بود
حالا می خوام بهتون بگم سرنوشت ادما چقدر متفاوته
تو همين چند ساعت که من داشتم از غصه می مردم
اين دوست من داشته با دوست دخترش..........می کرده

و الانم ....... حسابی درد گرفته
البته جالب اينه که اينا توی ماشين با هم ........ کردن
هيچ اتفاقی هم براشون نيفتاده
اون وقت من بد شانس اون اتفاق برام افتاد
خلاصه ديگه سرتونو درد نمی ارم
تا بعد.......................
+ شهاب ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ دی ،۱۳۸۱

لو رفت!

سلام
هنوز زمان زيادی از نوشتن مطلب سيگار توی وب لاگم نگذشته بود که مساله سيگار
لورفت!
البته عکس العمل پدرم با اين مساله جالب و شايد هم خنده دار بود.
اون از من قول گرفت که ديگه سيگار نکشم و چون نمی خواست که قضيه رطب و رطب خورده
پيش بياد از اون روز خودش هم ديگه سيگار نمی کشه!
عجب دنيايه غير قابل پيش بينی ای شده!
+ شهاب ; ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ دی ،۱۳۸۱

سيگار

سلام
راستش نمی دونم چه جوری شروع شد
که به اين مصيبت دچار شدم
يا بهتره بگم که نمی دونم چرا؟
از زمستون سال ۷۸ بود که کم کم بهش معتاد شدم
اوجش موقعی بود که منتظر جواب دومين کنکوری که دادم بودم
تقريبا روزی ۱ پاکت ۵۷ می کشيدم
چون پولم نمی رسيد سيگار بهتری بخرم مجبور بودم اون سيگار مزخرف رو بکشم
هی کتاب می خوندم
هی سيگار می کشيدم
سال بعد وقتی با دو تا از دوستای دوران دبيرستانم رفته بودم کوه
با اينکه از نظر هيکل من از اونا قوی تر به نظر می رسيدم
نفسم ياری نمی داد که پا به پای اونا از کوه بالا برم
خلاصه خيلی به خودم بر خورد
از اون موقع گذاشتمش کنار
۶ ماه سيگار نکشيدم
ولی عيد که شد
لامصب دو باره رفتم سراغش
تا الان هم که هنوز سيگار ميکشم
تقريبا روزی ۸-۹ نخ
خلاصه اصلا چيز خوبی نيست
مخصوصا که اصلا هم به من نمی سازه
الان پين بلند می کشم
سيگار دخترونه و ملايميه
ولی اگه سيگار قوی تری بکشم سرفه امونمو می بره
تو خونه به طور علنی کسی نمی دونه که من سيگار ميکشم
ولی مطمئنا می دونن و به روم نمی يارن
اتاق من در واقع در محوطه ی خر پشته خونمون واقع شده
يه اتاق فسقلی که خودم خيلی ازش خوشم مياد
يه هواکش هم براش خريدم که بوی سيگار رو دک کنم بيرون!
ولی با اين حال حتما همه می دونن
پسر خالم هميشه می گه که يا سيگار نکش يا اينکه مخفی نکن
ولی نمی دونم
خودمم دليل واضحی ندارم
اما به هر حال من جلوی به طور کلی تموم ادمای بزرگ تر از خودم سيگار نمی کشم
حتی توی دانشگاه هم اين کار رو نمی کنم
وقتی تو دانشگاه باشم و هوس سيگار کشيدن به سرم بزنه
می رم بيرون جلوی دکه روزنامه فروشی کارم رو می کنم
هر چند ممکنه که خيلی از بچه های دانشگاه هم اونجا باشن!
مسخره س نه؟
تا بعد.......................
+ شهاب ; ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ آذر ،۱۳۸۱

اسباب کشی

سلام
چی؟
بلند تر بگيد؟
حال منو میپرسيد؟
مرسی
خيلی بهترم
ولی زياد هم ذوق نکنيد
هنوز خوب خوب نشدم
ديروز پسر عمم اينا اسباب کشی داشتن
منم رفتم کمک
خلاصه خيلی خسته شدم
عوضش امروز (جمعه) مثل يه خرس خوابيدم!
ديروز برای اينکه برم دنبال اسباب کشی يه کلاسمو پيچوندم!src="http://www.persianblog.ir/images/smileys/9.gif">
اخ گوشم! بابا چرا گوشمو می پيچونيد؟
اخه کلاسش زیاد مهم نبود
ازون مهمتر اینکه استادش حضور و غیاب نمی کنه!
راستی یه چیزی
بابا شما که تا حالا اومدید این نوشته های منو دیدید و در اینده خواهید دید
اقلا برای دلخوشیه منم که شده یه پیامی چیزی بذارید
بابا جوون مردم افسرده میشه!
خوب دیگه برم بخوابم کله سحر باید بیدار بشم بعدشم برم سر کار
دیگه داشت یادم میرفت که نا سلامتی شاغل هم هستم!

+ شهاب ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ آذر ،۱۳۸۱

سرما خوردگيه نا فرم

سلام
من يه جند روزيه که بد جوری سرما خوردم
حال و حوصله و جون هيچ کاری رو ندارم
البته فعلا
تا بعد..........................
+ شهاب ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۱

سکس ! بودن يا نبودن

سلام
چند روز پيش توی يه جمع مردونه دور هم بوديم که نمی دونم چی شد از موضوع سکس
سر در اورديم
اونجا دو نفر به غير از من بودند
من بيشتر حالت شنونده رو داشتم
چون به هر حال اون دو تا متاهل بودن و من مجرد
به هر حال اونا تجربشون از من بيشتر بود!

يکی از اونا که نا سلامتی مهندس اين مملکته و خوب ادم اهل مطالعه ای هم هست
حرف حسابش اين بود:
رابطه دختر و پسر بايد عادی بشه
قبح سکس داشتن قبل از ازدواج بايد از بين بره
چون الان به دلايلی که شايد مهمترين شون اقتصاديه سن ازدواج بالا رفته
مثلا الان اگه يه پسر در سن ۳۰ سالگی ازدواج کنه اصلا کسی تعجب نمی کنه.
به همين دليل اگه اون پسر بخواد تا اون سن جلوی خودشو بگيره
دچار افسردگی و اختلالاتروحی و روانی و حتی جسمی می شه
اگر هم بخواد رابطه ای داشته باشه که خوب خودتون می دونيد با چه مشکلاتی روبروست!

خلاصه اگه قضيه لو بره بخاطر جوی که در جامعه ما حاکمه ديگه............................
و همين عامل فقدان سکس يا بهتر بگم فقدان سکس بی دغدغه باعث رفتار های
بيمار گونه و روابط بيما ر گونه در بين جوون ها شده
حريص بودن .ديدن جنس مخالف فقط از منظر سکس و بالاخره رواج بی رويه هم جنس بازی در بين دختران و پسران
و خیلی چيزهای ديگه که احتياج به گفتن من نيست
مثلا در دانشگاه خود ما مساله ناراحت کننده ای پارسال اتفاق افتاد که منشا ان همين مسايل سکسی بود
خلاصه داستان به اين صورت بود که:
يکی از استاد های دانشگاه که خانم جوانی هم هست سر کلاسش با دانشجو هاش داشته سر نمره بحث و جدل می کرده که خلاصه خلقش سر می ره و می خواد بگه که من به هيچ کدومتون نمره نمی دم که اشتباهی می گه من به هيچ کدومتون نمی دم
وقتی اين رو می گه کلاس منفجر ميشه و هرره و کرره بچه ها راه می افته
و خوب خانم استاد هم ..............
اين مساله باعث ميشه که اين خانم قهر کنه و ۱ ماه به دانشگاه نياد تا اينکه يکسری از دانشجو ها برای عذر خواهی پيشش می رن تا بالاخره غائله ختم ميشه

ببينم نظر شما در مورد سکس چيه با تفکرات حاکم بر جامعه موافقيد؟
يا با نظرات اقای مهندس؟
يا نظر تازه ای داريد؟
تا بعد......................
+ شهاب ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸۱
← صفحه بعد