ye pesar e mamooli

بزرگ شدن+ سفر حج!

سفر حج
سلام
امسال موقعی که تازه کاروان های اعزامی ايران به سوی عربستان برای مراسم حج عازم بودند
من بد جوری دلم هوای رفتن کرده بود.
نمی دونم چرا؟ و به چه دليلی!
تازه ۲۲ فروردين ۸۲ ؛ ۲۲ ساله می شوم و شايد سنم برای اين سفر کم باشه ؛ ولی به نظر شماواقعا چه اشکالی داره؟
هان؟
به قول معروف ارزو بر جوانان عيب نيست!
ولی حالا ببينيد عکس العمل ديگران در مورد اين مطلب چی بود:
يکسری فورا می زدن توی ذوقم و می گفتن: بابا تو حالا خدا پيغمبر رو قبول کن و نمازتو
بخون ؛ مکه رفتن پيش کشت!
تنها يه نفر بود که نه تنها حالمو نگرفت بلکه کلی هم بهم روحيه داد؛
اون گفت اصلا به اين چيزا ربطی نداره هر کی اون حرفا رو بهت زده ........ گفته!
برای خدا کاری نداره اگه خودش بخواد يه دفعه می بينی يه جوری همه عوامل جور ميشه
که باور کردنش مشکله.
اون کسی که اين حرفا رو بهم زد پسر عمم هست ؛ و در واقع توی زندگی من نقش برادر رو بازی می کنه.
من برای همه خوبيهايش ازش تشکر می کنم!
------------------------------------------------------------------------------------------------------
بزرگ شدن و ارامش
در استانه ی ۲۲ سالگی قرار دارم و فکر می کنم ديگه ميشه گفت بزرگ شدم!
دانشجوی سال سوم مهندسی صنايع هستم.
شاغل هستم و دستم توی جيب خودم هست.
ريش و سبيلم هم که خيلی وقته دراومده!
ولی با همه اين حرفا واقعيت اينه که اصلا از اين قضيه خوشحال نيستم.
فکر می کنم از اينکه اين همه مسووليت داره ذره ذره روی دوشم می افته ناراحتم.
در زندانی هستم که هر چه می گذرد ديوار هايش به من نزديک تر می شوند.
هميشه ارزوم اينه که مثل گذشته ها (دوران کودکی و نوجوانی) فقط چند روز احساس رهايی
داشته باشم.
چند روز رو در حالی بگذرونم که هيچ دغدغه ای توی ذهنم نباشه؛ با يه فکر کاملا خالی!
نمی دونم شايد دليل اين علاقه به سفر حج هم همين باشه؛
رسيدن به يه جور ارامش!
راستی شما چی؟
شما از چه راهی به ارامش می رسيد؟
هان؟
خوش باشيد
تا بعد..................
+ شهاب ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۱